X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395

یکی دیگه هم رفت.

بعد از اینکه میلاد زد به سرش و گفت میخوام برم، یکی یکی آدم های اطرافم بار و بندیل رو بستن و رفتن. هرکدوم به یه سمت. فکرش هم نمیکردم میلاد بتونه این همه راه رو بدون هیچ برنامه ریزی، بدون هیچ آمادگی بره و برسه و مطمئنم با همه ی اون سختی ها حداقل خیالش از زندگیش راحته.

خلاصه دونه دونه رفتن و من هنوز توی پیچ اول گیر کردم. حالا هم که نوبت به محسن شده. یکی دو سال تلاش کرد و رفت و اومد و خرج کرد و ... حالا جواب ویزای اتریشش اومده که باید بره.

چقد براش خوشحالم و چقدر برای خودم ناراحت که هنوز گیر کردم اینجا و هر روز با همه ی دغدغه ها و ترس از آینده ها و سردرگمی ها و بی هدف بودن ها و مبهم بودن ها دست و پنجه نرم میکنم. ولی خب هنوز موقعیتش جور نشده. یا جورش نکردم. یا بهتر بگم تلاشی برای جور کردنش نکردم.

خلاصه این یکی هم رفت. نمره الف دانشگاه شیراز. هفت هشت سال سابقه ی کاری و همه چیز رو گذاشت و استارت زد برای زندگی جدید، بهتر و معقول تر. حرکت به سوی جایی از این کره ی خاکی که مثل انسان باهات برخورد کنن. موفق باشی رفیق.

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395

جرقه نمیخوره لامصب

قدیم تر ها اینجوری نبود. اینجوری نبود که بی حس بشم و بی رمق. چند وقتی هست که نسبت به همه چیز این دنیا بی حس و بیخیال هستم. خیلی هاشان اصلا مهم نیست ولی خودم که مهم هستم. حتی نسبت به خودم. به آینده، پیشرفت، حرکت، تکاپو. به همه چیز بی رمق شده ام. جرقه نمیخورد لامصب. مغزم را میگوییم. یک حرکت، یک اراده، یک اتفاق. هیچ هیچ هیچ. انگار چیزی توی وجودم گم شده باشد. انگار چیزی توی وجودم سوخته باشد که قوه ی تحریکم کار نمیکند. شب هایی که بیمارستان هستم، کتاب می آورم اما، دریغ. حتی یک صفحه هم نمیخوانم و کتاب را باز نکرده برمیگردانم. حتی به سنگینی کیفم هم توجه نمیکنم. حتی جواب این همه تلاش برای آوردنش هم نمیدهم. هیچ.

کاش میدانستم بقیه ی آدم های روی کره ی خاکی چطور این همه انرژی دارند. چطور این همه انگیزه. ازکجا؟ بخاطر چه؟ کاش یکی بیاید و به دادم برسد. خودم که انگار نه انگار.

شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395

از کجا باید شروع کرد؟

دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد. از اونا که هر هفته و هر روز و هر ساعتت واسش برنامه داری. اخر هفته ها واسه خودتی. میشینی یه گوشه آروم میگیری و یه لیوان چایی میخوری و هیشکی نیست بگه خرت به چند. دلم پیشرفت میخواد. ورزش میخواد. آرامش روحی میخواد. دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد که زندگیم رو عوض کنه. ولی... نمیدونم از کجا باید شروع کنم. نمیدونم چطوری میتونم موانع رو بذارم کنار. نمیدونم چرا باید بشینم در موردش فکر کنم و نمیدونم چرا واسش اقدام نمیکنم.

خلاصه، دلم یه زندگی رو به روال میخواد. از اونا که خودم دوس دارم. از اونا که واسه همه لحظه هاش خوشحالم. بجای نشستن و خوابیدن و فکر کردن و حرص خوردن و ... شاید باید محیط اطرفام رو عوض کنم. شاید باید دوستامو... شایدم... خودمو.

نمیشه که هر روز راه رفت و به این زندگی لعنت فرستاد و خسته بود و روی زمین دنبال خوشبختی گشت. باید بلند شد، انگیزه داشت، شور، هیجان، امید، امید به همه چی. به آینده بهتر، به پیروزی، به افق. به ته خط. اونجایی که سر بذاری رو زمین و بگی آخیش. هر چی خواستم و دارم.


پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395

بنویس تا برسی.

روز اولِ سال جدید بود که تصمیم گرفتم تمام خواسته های امسال رو بنویسم و به سمت دونه دونه ش حرکت کنم. همیشه معتقد بودم برای رسیدن به هر چیزی باید راه رسیدن به اون رو بنویسی و همیشه جلو چشمت باشه و به سمتش حرکت کنی.

اولین سالی هست که همچین کاری رو انجام میدم واسه همین سطح توقعم از خودم یکم پایین بود و خواسته ها خیلی کلی. با تموم شدن سربازی شروع کردم. پیدا کردن یه کار مناسب قدم بعدی بود. سربازی به خوبی هرچه تمام تر و بدون هیچ مشکلی تموم شد و چیزی نگذشت که یه کار خوب و قابل قبول پیدا کردم. کاری که حتی تصورش هم برام یکم دور از ذهن بود. حالا رسیدم به قدم بعدی که خرید دوربین عکاسی هست. چیزی که سالهاست توی اولیت هام بوده ولی به دلایلی رسیدن بهش سخت بود. حالا یه دوربین عکاسی دارم که میتونم خودم رو باهاش شاد ببینم. قدم بعدی که از همون اول همه ی دوستام روش فوکوس کردن و شد سوژه خنده هاشون (که البته توی کشور ما خیلی اتفاق طبیعی و روتینی هست که نسبت به پیشرفت دیگران جبهه ی تمسخرآمیز بگیریم، مخصوصا در حوزه ی تحصیل)، ارتقا سطح علمی بود، حالا به هر نحوه. قدم اول این اتفاق بالا بردن سطح زبان انگلیسی خواهد بود و بعد ارشد و ... . در این باره هم تلاش های کم و بیش مفیدی انجام دادم. قدم بعدی ورزش و سلامت و تغییر سبک زندگی بود که هنوز نتونستم به عنوان یه اولیت در زندگی م بهش جامه عمل بپوشونم.

خلاصه اضافه گویی نکنم، تا اینجای کار که نیمی از سال گذشته،‌ تونستم ببیشتر از پنجاه درصد اون چیزی که از سال پیش رو میخواستم رو محقق کنم و این برام خیلی مهم هست که اونو به صد در صد برسونم. اما حالا که نیمی از راه رو  رفتیم،‌ با خودم گفتم نمیشه که من از این روزها چیز دیگه ای نخوام. نمیشه که این روزها بیهوده سپری بشن در انتظار لیست قبلی. پس چه بهتر که به نیمه ی دوم سال لیست جدیدی اضافه کنم و برای رسیدن بهشون قدم بردارم.

پس واسه نیمه دوم سال اینجوری پیش میریم که...

x یک سفر خوب و هیجان انگیز و مفید

x کشف آم های جدید توی زندگی - نیاز به کشف زندگی های خوب و شاد دارم. چیزایی که بتونه منو در راه بهتر بودن کمک کنه.

x ارتقا سطح علمی - برای تاکید بیشتر

x تغییر سبک زندگی - برای بهبود بیشتر


پ.ن‌: چقدر خوب میشه که آدم ها از زندگی شون راضی باشن و واسه بهتر شدنش با هر امکانات و وضعیت روحی و مالی و هر سدی که جلوشون هست، تلاش کنن. بهتر شدن زندگی میتونه گرفتن دست یک دوست، خواهر، همسر و فرزند و رفتن به یه روستوران و چند دقیقه خارج از این دنیا بودن باشه. میتونه روزی نیم ساعت ورزش کردن باشه. میتونه نیم ساعت آهنگ گوش کردن باشه. میتونه خوندنِ چند صفحه کتاب در روز باشه.


پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395

زیر پوست شهر

ساعت هفت صبح بود. منتظر سرویس بودم برم بیمارستان. آفتاب تازه قد کشیده بود و آروم همه جا رو نوازش میکرد. خیابون انقدر شلوغ بود که به سختی میشه ازش رد شد. انگار که کل این شهر بیدار باشن. داشتم چشمامو عقب جلو میکردم و کل منطقه رو دید میزدم. نمیدونم پشت اون درختا چی هست. آفتاب تا اون آخر قد کشیده بود. همه چی نشونه ی صبح بود الا...
خواب بود. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟ وسط کنجکاوی هام یهو دیدم یه پسر بچه ی دوازده سیزده ساله از خواب بیدار شد. زیر اون درخت توت خوابیده بود. چشماشو مالید. دو دقیقه خیره بود به خورشید. بعد پاشد هراسون رفت. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟

برچسب‌ها: زیر پوست شهر، کودک، آواره
پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395

فکرشم نمیکردم نوشتنش انقدر مفید باشه.

اون روز برای اولین بار بود که میخواستم در مورد سالی که میخواد شروع شه بنویسم. اولین بار بود که میخواستم به این حرف که اول سال آرزوهات رو بنویس و مطمئن باش بهشون میرسی عمل کنم. نوشتم. حالا روزهای زیادی از اولین روز سال میگذره و من آروم آروم دارم به تمام خواسته هام نزدیک میشم. خواسته هایی که روز اول با تردید و با نهایت کم توقعی نوشتم و الان بعد از گذشت بیشتر از پنج ماه میگم که ای کاش در مورد زندگیم انقدر قانع و کم توقع نباشم.

تمام شدن سربازی. اولین برنامه ای سال جاری بود که به بهترین شکل تمام شد. دومین چیزی که برام خیلی ارزش داشت پیدا کردن یه کار خوب و معقول بود که اونم به طرز عجیب و برای خودم باور نکردنی اتفاق افتاده. کمتر از سه روز که دنبال یه کار خوب میگشتم چیزی فرا تر از انتظارم نصیبم شد. کار در محیطی که دوس داشتم و همکارانی که هر لحظه تجربه ی جدیدی رو به زندگیم اضافه میکنن. خرید دوربین عکاسی یکی از اولیت های ذهنیم بود که اونم با کمک خواهر محقق شد و حالا بیشترین چیزی که ذهنم رو درگیر خودش کرده همون جمله ای بود که خیلی از دوستام بهش خندیدن. ارتقاء سطح علمی. همون چیزی که هنوز نتونستم محققش کنم و باید عظمم رو جزم کنم و برای بدست آوردنش قدم بردارم. چیزی که شاید سالهای سال هست که نمیتونم درست در سمتش حرکت کنم و امسال باید هرچه دارم رو بذارم برای بدست آوردنش.

خلاصه میخواستم بگم که هیچ روزی دیر نیست برای شروع زندگی جدید. هرچی میخوای رو روی یه کاغذ، توی موبایل یا هرجایی که میتونی هرروز ببیشنیش بنویس و به سمتش حرکت کن. مطمئن باش به هرچی میخوای میرسی. 

جمعه 30 بهمن‌ماه سال 1394

محتوای کوله پشتی سربازی در دوران آموزشی

از اوجایی که خود من وقتی دفترچه سربازی رو پست کردم کلی پرس و جو کردم در مورد وسایل مورد نیاز، لازم دیدم تجربیاتم رو با دیگران به اشتراک بذارم.

در ابتدا باید بگم که من دوره ی آموزشی رو در گردان اویس قرنی، مرکز آموزش نیروی دریایی ارتش سیرجان ( استان کرمان ) گذروندم و برخلاف اکثر مراکز آموزشی از بدو ورود تا روز آخر رو توی پادگان بودم پس باید از همون اول وسایل ضروری رو همراه خودم میبردم. اما اکثر پادگان ها هفته ی اول رو برای تهیه وسایل مورد نیاز و خیاطی و ... مرخصی میدن.

  ادامه مطلب ...

دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1394

کودک درون...

درون من پسر بچه ای رویاساز و پر آرزو زندگی میکند که گاهی برای خوراکی و بغل کردن من بیرون میاد از خونه ی بازیش... من از همه ی بهونه هایی که اونو بیرون میکشه از اتاقکش استقبال میکنم. گاهی دست و بالش بسته س و بهونه هاش عملی نمیشه. گاهی هم سمج، درگیر، به نتیجه میرسه.

برچسب‌ها: کودک درون
پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1394

کنایه از بزرگ شدن است.

کوچک تر که بودیم چیزی از دنیا و حرف ها و سرکار رفتن ها نمیدونستیم. دنیا ساده تر بود و آدم ها ساده تر و ما ساده تر. مد شده که هرکس شاشش کف کند بزرگ شده و وقت زن گرفتنش رسیده. یا به عبارتی هنوز شاشش کف نکرده همان هنوز بزرگ نشده ی خودمان بود. ما هم که کنجکاو، هر روز چک میکردیم ببینیم کف می کند یا نه. 

یکی از همان روزهای همیشگی، تفریح رفته بودیم و همه خوش و خرم و یکی کباب سیخ میکرد، یکی لم داده بود، یکی بازی و هرکسی مشغول بود. ما هم با پسرخاله ها و پسر دایی ها به سر و کول هم میزدیم. دم دم های ظهر بود که با پسرخاله روانه ی دستشویی صحرایی شدیم و یکی مراقب و دیگری حین عملیات سری. کارم که تمام شد، نگهبان شدم که از حیثیت و آبروی پسرخاله هنگام دستشویی کردن محافظت کنم که سر و صدایش بلند شد. با تمام وجودش داد میزد. وااااای، بیاااااین. جیغ میزد و خودش را به در و دیوار میکوبید که همه به سرعت خودشون رو به ما رسوندن از ترس مار یا هر اتفاق بدی. من هم که هنگ. 

همه با هم گفتند: چی شده؟ پسرخاله هم با صدای بلند داد میزد من زن میخوام. همه گیج و مبهوت که این بچه ی 12 ساله وسط بیابون چه به زن گرفتن که داد زد، شاشم کف کرده. خودتون گفتین هروقت شاشت کف کرد زن بگیر. 

آقا ما رو میگی، از خنده روی زمین غلت میزدیم. یکی هم پیش قدم شد و با پَس گردنی آب دار پسرخاله رو بدرقه میکرد. زمین و زمان از دست دیوانه بازی های این بچه میخندیدن. از همان موقع بود که فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته بود. 


+خاطرات یک روز ابری.

برچسب‌ها: شاش، بزرگ شدن، بلوغ، کنایه
شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1394

به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را.

+بیمارستان بفرمایید

-سلام، یه آمبولانس میخواستیم واسه آشپزخونه

... 

+چی شده پسر؟

×خود زنی کرده. 

+اسمت چیه؟ 

*ایمان. 

+چند سالته؟ 

*18

+چی شده؟! 

* قبل از سربازی با یه دختر آشنا شدم. با همه ی مخالفت ها و سختی ها، بالاخره راضی شدن به ازدواج ما دوتا. اومدم سربازی که بعدش بتونم برم سرکار. نامزدم زنگ زده، اگر تا سه روز دیگه عقد نکنیم خودمو میکشم. منم فکر نمیکردم راست بگه، بهم مرخصی نمیدادن، هرکار کردم نشد آروم ش کنم، نه موبایل دارم نه اون قدر پول که بتونم هر روز کارت تلفن بخرم. خلاصه نشد برم و همه چی رو درست کنم (اشک). 

+خب؟ حالا چته؟

*هیچی. خودکشی کرد. 


( تعداد کل: 131 )
   1      2      3      4      5      ...      14      >>