X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395

کتاب خوانِ همراه

از وقتی با فدیبو آشنا شدم، میتونم کتاب هایی که دوس دارم رو با تخفیف بخرم و همیشه، بدون اینکه بخوام چیزی رو حمل کنم کتاب هامو همراهم داشته باشم. ایده ای که خیلی خوب و کاربردی و با برنامه اجر اشد و واقعا واسه اونایی که دغدغه کتاب خوندن دارن میتونه مفید باشه.

البته وقتی فدیبو رو نصب کردم که آنچنان پیشرفت نکرده بود ولی الان که دوباره برگشتم سمت این برنامه ی خوب دیدم که حداقل 7000 جلد کتاب توی خودش داره. از معروف ترین کتاب ها تا مجلات و ...

خلاصه میخواستم بگم بهترین پیشنهاد برای همیشه کتاب خوندن میتونه این برنامه ی ساده و با امکانات جالب باشه. امکاناتی مثل هایلایت کردن هر قسمت از کتاب که بخوای و گذاشتن روبان روی آخرین صفحه ای که خوندی. از دستش ندین.


دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1395

ببین انسان ها در موردت چه فکری می کنند.

همه چیز برمیگرده به تصورات ذهنی قبل از مواجه شدن با هر فردی. به رویا پردازی هایی که قبل از هر ملاقات واسه خودت میکنی. شاید گاهی وقت ها شده که با خودت گفتی فلانی چطور با فلان دختر/پسر ازدواج کرده؟ یا حتی قبل از رفتن به یه ملاقات کاری، مهم اینه که انتظارت از طرف مقابل چی باشه که نوع رفتار شما رو انتخاب میکنه.

دوستی از دانشگاه داشتم، ما رو دوست داشت و توی خونه همیشه از من به عنوان یه پسر خوب تعریف میکرده. بعد از مدت ها خواهرِ دوست ما اول مجازی بعد هم کمی واقعی تر با من وارد رابطه شد. انقدر تصورات ذهنی ش قوی شده بود و واسه خودش شب ها رویا پردازی کرده بود که بعد از یه مدت گفت اون روزا هرکار میگفتی میکردم چون از تو یک غول ساخته بودم (با اینکه هیچوقت منو از نزدیک ندیده بود).

شما کافیه یک خواهر/برادر، دوست/غریبه، خودی/دشمن داشته باشی که واسه یک فرد خاص از شما تعریف خوب/بد کرده باشه. اونوقت هست که شما به سختی میتونی خودت رو از این رویا پردازی نجات بدی. چون طرف مقابل ذهنیت خودش رو شکل داده نسبت به شما.

یکی از مهمترین زمان های ساختن ذهن، در مورد فرزند اول به بعدی هست. وقتی وارد مرحله ی داشتن فرزند بعد میشین، باید یک روح لطیف و دوس داشتنی و تپل مپل و خوشگل واسه فرزند یا فرزند های قبل بسازین. باید جوری باشه که قبلی ها عاشق خواهر/برادر جدیدشون باشن. حتی با اینکه اونو ندیدن. که این میتونه توی روابط خانواده خیلی تاثیر بذاره.

و این چیز های ساده هست که ما رو مسئول میکنه در برابر دیگران. اینکه در مورد هرفرد، همسر، خواهر، برادر، دوست و هرکسی با افراد مختلف چطور صحبت کنیم و از اون فرد چه چیزی بسازیم. میتونیم با یک کلمه ی اشتباه یک نفر رو خیلی پایین تر یا بالاتر از اون چیزی که هست جلوه بدیم. میتونیم زندگی دو نفر رو خراب یا بسازیم. میتونیم اعتماد به نفس رو از یک نفر گرفته یا به اون شخصیتی قدرتمند بدیم. و اینها همه مسئولیت های به ظاهر پیش پا افتاده ای هست که باید جدی بگیریم.

حتی ما میتونیم خودمون چیزی که دوس داریم (که حتی شاید اون نباشیم) رو به دیگران تحمیل کنیم. با نحوه پوشش، صحبت کردن، رفتار و ... که خب همه میدونیم که برخورد اول خیلی مهم هست و برخورد های دراز مدت. ما روز اول اون چیزی رو به دیگران نشون میدیم که دوس داریم و در دراز مدت اون چیزی که هستیم.

که خب البته، بخاطر همین هست که میگن  بزرگترین سرمایه برای هر فروشنده، تبلیغات هست. حتی اگر اون چیزی نباشه که ارائه میده.


پ.ن: خلاصه خیلی حواسمون به خودمون باشه. چیزی نشیم که دوس نداریم.


شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395

کاش انقدر کم توقع نبودم.

بارها شده در تمام فضای واقعی و مجازی گفته ام که کاش حتی کمی بیشتر از این از دنیا توقع می داشتم. اول سال بود که گفتم بنویس تا به اون چیزی که میخوای برسی. حالا به تمام اون چیزی که میخواستم رسیدم و هنوز شش ماه از سال باقی مونده. شش ماه که هیچ خواسته ای برایش باقی نمونده و باید دنیای جدید رو بسازم.

چرا انقدر کم توقع؟ چرا انقدر با احتیاط؟ چرا نباید از این دنیا و آدم ها بیشترین ها و بهترین ها رو خواست؟! {چایی بعدی را میریزد} از همان اول سال بیشتر تمرکزم روی کار و درآمد بود که دستم توی جیب خودم باشه و راهی رو برم که خودم دوس دارم. فکر نمیکردم دنیا انقدر سریع پیش بره که خواسته هام تموم بشه. فکر نمیکردم انقدر کم از دنیا طلبکار باشم که ته آرزوهای سالانه ام بشود سر کار رفتن و کلاس زبان . حالا که هر دوتاش محقق شده، خب؟ بقیه راه چی؟ ادامه ی داستان باید چطور باشه؟!

اما نباید انقدر قانع باشی که روزی بشینی و حسرت بخوری که چرا میشد حرص و ولع داشت و نشستی و نگاه کردی و گفتی همین برای امروز کافی ست. حالا باید بیدار شی و برای شش ماه بعدت برنامه بریزی. از دنیا طلبکار باشی و هرچیزی که میخواهی رو بنویسی که مطمئن باشی به همه ی خواسته هات میرسی و هیچ چیزی نمیتونه تورو  از شوق و ذوق بگیره.

ولی حالا هرچه به دکمه های کیبورد نگاه میکنم، هرچه فسفر های مغز رو میسوزونم {ساعت 05:10 صبح است} هرچه به آینده نگاه میکنم، چیزی برای بدست آوردن پیدا نمیکنم. این همان نشانه ی افسردگی  نیست؟!‌ انسانی که برای ادامه ی زندگی هیچ برنامه ای ندارد. تنها چیزی که حس میکنم برای ادامه ی زندگی لازم دارم یه همسفر خوب و پرانرژی و خلاق است که با اون بتونم کمبود ها و کاستی های زندگی م رو ببینم و پرورش بدم. یک نفر که نقش یک زن واقعی رو توی زندگی م بازی کنه برای رسیدن به هرچیزی که کم دارم. یه چیزی که فرای ذهنت باشه و بتونی دنیات رو باهاش کنترل کنی.

البته خب، جنس خوب خرج داره، زمان میبره، باید وقت گذاشت. ولی چه چیزی لذت بخش تر از این که برای چیزی که دوست میداری اوج بگیری و پرواز کنی. خلاصه که حس میکنم یک شوق و ذوقِ دائمی توی زندگی کم دارم. یک حاشیه امنیت برای ذهنم. چیزی که تکاپو داشته باشه، انرژیک. باید بیاید و رنگ و روی زندگی را عوض کند.

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395

#wedding

بالاخره خواهر هم رفت و عقد کرد و زندگی جدید رو شروع کرد. رفت و قاطی یزدی ها شد. دو سه روز مهمون داری کردیم و رفتن. فقط واسه بودنش نوشتم.

چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1395

مدیریت

حس میکنم مدیریت کلمه ی گنگ و نامفهومی باشه توی کشور ما. چیزی که خیلی از ماها بلد نیستیم و واسه همینم خیلی جاها ضربه میخوریم یا عقب میمونیم از کاروان.

در کل که مدیریت یک کلمه نیست ولی اگر بخوایم خیلی ساده بهش نگاه کنیم، روش و تکنیکی هست که میتونه ما رو توی زندگی به جلو پیش ببره. مدیریت زمان، مکان، پول و هرچیزی که برای هر انسان لازمه.

خانواده های زیادی هستند که روش های مدیریت کردن زندگی رو به بچه هاشون یاد میدن که توی زندگیشون بتونن از این روش ها استفاده کنن و خانواده های خیلی بیشتری هستند که هم خودشون این کار رو بلد نیستن هم به بچه هاشون یاد نمیدن. خلاصه این میشه که اون بچه هر روز باید آزمون و خطا کنه و وقت بیشری بذاره واسه پیدا کردن راه بهتری واسه زندگی. که اگر انقدر از نظر فکری رشد کرده باشه که بفهمه باید راهشو پیدا کنه. چه بسا بچه هایی که هیچوقت این راه رو پیدا نمیکنن.

خلاصه، خود من یکی از اون دسته آدم هایی هستم که هر روز با آزمون و خطا سعی در پیدا کردن راهی هستم برای مدیریت زندگی. مدیریت پول و وقت و چیزایی که نمیشه سرسری گرفتشون.

امشب داشتم به این فکر میکردم که بعد از پنج ماهی که سر کار هستم و حقوق گرفتم، چرا هیچ چیز خاصی توی دستم نیست و چرا هیچ پس اندازی ندارم!؟ پس این همه پول چی شد؟ کجا رفت؟ خرج چی شد؟ که باز میرسیم به همون قضیه که باید بدونی، چطوری، کجا و برای چی پولتو خرج کنی. راهی که هر انسان، هربچه، باید از محیط خانواده شروع به تمرین کردن و یادگرفتنش کنه تا موقع لزوم بتونه به بهترین نحو از اون استفاده کنه. نه وقتی که بزرگ شد و بعد از یه مدت دید هیچی نداره و با خودش گفت ای بابا، پس چی شد این همه کار کردم.

البته اینم که میگم هیچی تهش نمونده، واسه اینه که بعد از دو سال زیر خط فقر بودن در محیط سربازی و سطح زندگی نزدیک به صفر بودن، نیاز داشتم یکم خرج کنم و تمام احساسات خودم رو بتونم ارضا کنم ولی خب به قول معروف دیگه بسه، دیگه نمیشه اینطوری باشه. باید بشینم و یه فکر درست حسابی واسش بکنم. دیگه باید از این سری بدونم چی میشه و چی نمیشه.

البته که بحث مالی فقط یک قسمت از زندگی هست و بحث زمان هم میتونه خیلی خیلی مهم باشه. این که وقتتو واسه چی خرج کنی و آخرش قرار باشه به چی برسی. که بعدا سر فرصت در مورد اونم واسه خودم مینوسیم که یادم نره.

وسلام./

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395

یکی دیگه هم رفت.

بعد از اینکه میلاد زد به سرش و گفت میخوام برم، یکی یکی آدم های اطرافم بار و بندیل رو بستن و رفتن. هرکدوم به یه سمت. فکرش هم نمیکردم میلاد بتونه این همه راه رو بدون هیچ برنامه ریزی، بدون هیچ آمادگی بره و برسه و مطمئنم با همه ی اون سختی ها حداقل خیالش از زندگیش راحته.

خلاصه دونه دونه رفتن و من هنوز توی پیچ اول گیر کردم. حالا هم که نوبت به محسن شده. یکی دو سال تلاش کرد و رفت و اومد و خرج کرد و ... حالا جواب ویزای اتریشش اومده که باید بره.

چقد براش خوشحالم و چقدر برای خودم ناراحت که هنوز گیر کردم اینجا و هر روز با همه ی دغدغه ها و ترس از آینده ها و سردرگمی ها و بی هدف بودن ها و مبهم بودن ها دست و پنجه نرم میکنم. ولی خب هنوز موقعیتش جور نشده. یا جورش نکردم. یا بهتر بگم تلاشی برای جور کردنش نکردم.

خلاصه این یکی هم رفت. نمره الف دانشگاه شیراز. هفت هشت سال سابقه ی کاری و همه چیز رو گذاشت و استارت زد برای زندگی جدید، بهتر و معقول تر. حرکت به سوی جایی از این کره ی خاکی که مثل انسان باهات برخورد کنن. موفق باشی رفیق.

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395

جرقه نمیخوره لامصب

قدیم تر ها اینجوری نبود. اینجوری نبود که بی حس بشم و بی رمق. چند وقتی هست که نسبت به همه چیز این دنیا بی حس و بیخیال هستم. خیلی هاشان اصلا مهم نیست ولی خودم که مهم هستم. حتی نسبت به خودم. به آینده، پیشرفت، حرکت، تکاپو. به همه چیز بی رمق شده ام. جرقه نمیخورد لامصب. مغزم را میگوییم. یک حرکت، یک اراده، یک اتفاق. هیچ هیچ هیچ. انگار چیزی توی وجودم گم شده باشد. انگار چیزی توی وجودم سوخته باشد که قوه ی تحریکم کار نمیکند. شب هایی که بیمارستان هستم، کتاب می آورم اما، دریغ. حتی یک صفحه هم نمیخوانم و کتاب را باز نکرده برمیگردانم. حتی به سنگینی کیفم هم توجه نمیکنم. حتی جواب این همه تلاش برای آوردنش هم نمیدهم. هیچ.

کاش میدانستم بقیه ی آدم های روی کره ی خاکی چطور این همه انرژی دارند. چطور این همه انگیزه. ازکجا؟ بخاطر چه؟ کاش یکی بیاید و به دادم برسد. خودم که انگار نه انگار.

شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395

از کجا باید شروع کرد؟

دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد. از اونا که هر هفته و هر روز و هر ساعتت واسش برنامه داری. اخر هفته ها واسه خودتی. میشینی یه گوشه آروم میگیری و یه لیوان چایی میخوری و هیشکی نیست بگه خرت به چند. دلم پیشرفت میخواد. ورزش میخواد. آرامش روحی میخواد. دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد که زندگیم رو عوض کنه. ولی... نمیدونم از کجا باید شروع کنم. نمیدونم چطوری میتونم موانع رو بذارم کنار. نمیدونم چرا باید بشینم در موردش فکر کنم و نمیدونم چرا واسش اقدام نمیکنم.

خلاصه، دلم یه زندگی رو به روال میخواد. از اونا که خودم دوس دارم. از اونا که واسه همه لحظه هاش خوشحالم. بجای نشستن و خوابیدن و فکر کردن و حرص خوردن و ... شاید باید محیط اطرفام رو عوض کنم. شاید باید دوستامو... شایدم... خودمو.

نمیشه که هر روز راه رفت و به این زندگی لعنت فرستاد و خسته بود و روی زمین دنبال خوشبختی گشت. باید بلند شد، انگیزه داشت، شور، هیجان، امید، امید به همه چی. به آینده بهتر، به پیروزی، به افق. به ته خط. اونجایی که سر بذاری رو زمین و بگی آخیش. هر چی خواستم و دارم.


پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395

بنویس تا برسی.

روز اولِ سال جدید بود که تصمیم گرفتم تمام خواسته های امسال رو بنویسم و به سمت دونه دونه ش حرکت کنم. همیشه معتقد بودم برای رسیدن به هر چیزی باید راه رسیدن به اون رو بنویسی و همیشه جلو چشمت باشه و به سمتش حرکت کنی.

اولین سالی هست که همچین کاری رو انجام میدم واسه همین سطح توقعم از خودم یکم پایین بود و خواسته ها خیلی کلی. با تموم شدن سربازی شروع کردم. پیدا کردن یه کار مناسب قدم بعدی بود. سربازی به خوبی هرچه تمام تر و بدون هیچ مشکلی تموم شد و چیزی نگذشت که یه کار خوب و قابل قبول پیدا کردم. کاری که حتی تصورش هم برام یکم دور از ذهن بود. حالا رسیدم به قدم بعدی که خرید دوربین عکاسی هست. چیزی که سالهاست توی اولیت هام بوده ولی به دلایلی رسیدن بهش سخت بود. حالا یه دوربین عکاسی دارم که میتونم خودم رو باهاش شاد ببینم. قدم بعدی که از همون اول همه ی دوستام روش فوکوس کردن و شد سوژه خنده هاشون (که البته توی کشور ما خیلی اتفاق طبیعی و روتینی هست که نسبت به پیشرفت دیگران جبهه ی تمسخرآمیز بگیریم، مخصوصا در حوزه ی تحصیل)، ارتقا سطح علمی بود، حالا به هر نحوه. قدم اول این اتفاق بالا بردن سطح زبان انگلیسی خواهد بود و بعد ارشد و ... . در این باره هم تلاش های کم و بیش مفیدی انجام دادم. قدم بعدی ورزش و سلامت و تغییر سبک زندگی بود که هنوز نتونستم به عنوان یه اولیت در زندگی م بهش جامه عمل بپوشونم.

خلاصه اضافه گویی نکنم، تا اینجای کار که نیمی از سال گذشته،‌ تونستم ببیشتر از پنجاه درصد اون چیزی که از سال پیش رو میخواستم رو محقق کنم و این برام خیلی مهم هست که اونو به صد در صد برسونم. اما حالا که نیمی از راه رو  رفتیم،‌ با خودم گفتم نمیشه که من از این روزها چیز دیگه ای نخوام. نمیشه که این روزها بیهوده سپری بشن در انتظار لیست قبلی. پس چه بهتر که به نیمه ی دوم سال لیست جدیدی اضافه کنم و برای رسیدن بهشون قدم بردارم.

پس واسه نیمه دوم سال اینجوری پیش میریم که...

x یک سفر خوب و هیجان انگیز و مفید

x کشف آم های جدید توی زندگی - نیاز به کشف زندگی های خوب و شاد دارم. چیزایی که بتونه منو در راه بهتر بودن کمک کنه.

x ارتقا سطح علمی - برای تاکید بیشتر

x تغییر سبک زندگی - برای بهبود بیشتر


پ.ن‌: چقدر خوب میشه که آدم ها از زندگی شون راضی باشن و واسه بهتر شدنش با هر امکانات و وضعیت روحی و مالی و هر سدی که جلوشون هست، تلاش کنن. بهتر شدن زندگی میتونه گرفتن دست یک دوست، خواهر، همسر و فرزند و رفتن به یه روستوران و چند دقیقه خارج از این دنیا بودن باشه. میتونه روزی نیم ساعت ورزش کردن باشه. میتونه نیم ساعت آهنگ گوش کردن باشه. میتونه خوندنِ چند صفحه کتاب در روز باشه.


پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395

زیر پوست شهر

ساعت هفت صبح بود. منتظر سرویس بودم برم بیمارستان. آفتاب تازه قد کشیده بود و آروم همه جا رو نوازش میکرد. خیابون انقدر شلوغ بود که به سختی میشه ازش رد شد. انگار که کل این شهر بیدار باشن. داشتم چشمامو عقب جلو میکردم و کل منطقه رو دید میزدم. نمیدونم پشت اون درختا چی هست. آفتاب تا اون آخر قد کشیده بود. همه چی نشونه ی صبح بود الا...
خواب بود. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟ وسط کنجکاوی هام یهو دیدم یه پسر بچه ی دوازده سیزده ساله از خواب بیدار شد. زیر اون درخت توت خوابیده بود. چشماشو مالید. دو دقیقه خیره بود به خورشید. بعد پاشد هراسون رفت. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟

برچسب‌ها: زیر پوست شهر، کودک، آواره
( تعداد کل: 136 )
   1      2      3      4      5      ...      14      >>