X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1396

شاید سخت باشد.

راستش را بخواهی مدت زیادی نبود که وارد رابطه ی اشتباهی شده بودم که همه ی زندگی رو برام سخت کرده بود. هر روز ناراحتی و اعصاب خوردی از دیدن و ندیدن و بودن و نبودن و شنیدن و نشنیدن و خیلی چیزهای دیگه ای که نباید هیچوقت یه نفر رو ناراحت کنه. از اونجایی که معتقدم همه چی میتونه درست بشه بارها و بارها سعی کردم درستش کنم اما خب نشد که نشد.

همیشه یادت باشه رابطه ی اشتباه رو یا باید درست کرد یا تموم. من که تموم کردم چون درست نمیشد. حالا زندگیم رنگ و بوی آرامش گرفته و میتونم با خیال راحت به زندگیم برسم. بدون اینکه شب بخوام با ناراحتی و فکر های بدرد نخور وارد رختخواب بشم.

اما مسئله ی مهم این هست که چیزی نگذشت که وارد یه رابطه ی جدید شدم. رابطه ای که طرف مقابل جدید نبود اما این مرحله جدید بود. کسی که چهارسال از من بزرگتر هست به من پیشنهاد ازدواج داده و من نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم. مطمئنا اگر فرد مورد اعتمادی نبود خیلی راحت میشد ازش گذشت. اما حالا یه اتفاق تازه افتاده. طرف مقابل دختری مهربان، با ادب، با فکر بزرگ، خانواده دار، اندیشه ای شبیه به من و رفتاری کاملا مثبت گرا هست که میشه روی بودنش حساب باز کرد.

همه ی این حرف ها خیلی جواب واضحی داره اما من، کمی تردید دارم از اینکه میتونم یا نه؟! بزرگتر بودنش اتفاق بزرگی نیست، مسئله ی اصلی وارد رابطه شدن هست. آیا این رابطه انتهای خوبی داره یا نه!‌ میشه خوشبخت بود یا نه! و خیلی سوال هایی که نمیدونم توی بیست و شش سالگی چه جوابی باید بهش بدم.