X
تبلیغات
زولا
شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395

از کجا باید شروع کرد؟

دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد. از اونا که هر هفته و هر روز و هر ساعتت واسش برنامه داری. اخر هفته ها واسه خودتی. میشینی یه گوشه آروم میگیری و یه لیوان چایی میخوری و هیشکی نیست بگه خرت به چند. دلم پیشرفت میخواد. ورزش میخواد. آرامش روحی میخواد. دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد که زندگیم رو عوض کنه. ولی... نمیدونم از کجا باید شروع کنم. نمیدونم چطوری میتونم موانع رو بذارم کنار. نمیدونم چرا باید بشینم در موردش فکر کنم و نمیدونم چرا واسش اقدام نمیکنم.

خلاصه، دلم یه زندگی رو به روال میخواد. از اونا که خودم دوس دارم. از اونا که واسه همه لحظه هاش خوشحالم. بجای نشستن و خوابیدن و فکر کردن و حرص خوردن و ... شاید باید محیط اطرفام رو عوض کنم. شاید باید دوستامو... شایدم... خودمو.

نمیشه که هر روز راه رفت و به این زندگی لعنت فرستاد و خسته بود و روی زمین دنبال خوشبختی گشت. باید بلند شد، انگیزه داشت، شور، هیجان، امید، امید به همه چی. به آینده بهتر، به پیروزی، به افق. به ته خط. اونجایی که سر بذاری رو زمین و بگی آخیش. هر چی خواستم و دارم.


پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395

بنویس تا برسی.

روز اولِ سال جدید بود که تصمیم گرفتم تمام خواسته های امسال رو بنویسم و به سمت دونه دونه ش حرکت کنم. همیشه معتقد بودم برای رسیدن به هر چیزی باید راه رسیدن به اون رو بنویسی و همیشه جلو چشمت باشه و به سمتش حرکت کنی.

اولین سالی هست که همچین کاری رو انجام میدم واسه همین سطح توقعم از خودم یکم پایین بود و خواسته ها خیلی کلی. با تموم شدن سربازی شروع کردم. پیدا کردن یه کار مناسب قدم بعدی بود. سربازی به خوبی هرچه تمام تر و بدون هیچ مشکلی تموم شد و چیزی نگذشت که یه کار خوب و قابل قبول پیدا کردم. کاری که حتی تصورش هم برام یکم دور از ذهن بود. حالا رسیدم به قدم بعدی که خرید دوربین عکاسی هست. چیزی که سالهاست توی اولیت هام بوده ولی به دلایلی رسیدن بهش سخت بود. حالا یه دوربین عکاسی دارم که میتونم خودم رو باهاش شاد ببینم. قدم بعدی که از همون اول همه ی دوستام روش فوکوس کردن و شد سوژه خنده هاشون (که البته توی کشور ما خیلی اتفاق طبیعی و روتینی هست که نسبت به پیشرفت دیگران جبهه ی تمسخرآمیز بگیریم، مخصوصا در حوزه ی تحصیل)، ارتقا سطح علمی بود، حالا به هر نحوه. قدم اول این اتفاق بالا بردن سطح زبان انگلیسی خواهد بود و بعد ارشد و ... . در این باره هم تلاش های کم و بیش مفیدی انجام دادم. قدم بعدی ورزش و سلامت و تغییر سبک زندگی بود که هنوز نتونستم به عنوان یه اولیت در زندگی م بهش جامه عمل بپوشونم.

خلاصه اضافه گویی نکنم، تا اینجای کار که نیمی از سال گذشته،‌ تونستم ببیشتر از پنجاه درصد اون چیزی که از سال پیش رو میخواستم رو محقق کنم و این برام خیلی مهم هست که اونو به صد در صد برسونم. اما حالا که نیمی از راه رو  رفتیم،‌ با خودم گفتم نمیشه که من از این روزها چیز دیگه ای نخوام. نمیشه که این روزها بیهوده سپری بشن در انتظار لیست قبلی. پس چه بهتر که به نیمه ی دوم سال لیست جدیدی اضافه کنم و برای رسیدن بهشون قدم بردارم.

پس واسه نیمه دوم سال اینجوری پیش میریم که...

x یک سفر خوب و هیجان انگیز و مفید

x کشف آم های جدید توی زندگی - نیاز به کشف زندگی های خوب و شاد دارم. چیزایی که بتونه منو در راه بهتر بودن کمک کنه.

x ارتقا سطح علمی - برای تاکید بیشتر

x تغییر سبک زندگی - برای بهبود بیشتر


پ.ن‌: چقدر خوب میشه که آدم ها از زندگی شون راضی باشن و واسه بهتر شدنش با هر امکانات و وضعیت روحی و مالی و هر سدی که جلوشون هست، تلاش کنن. بهتر شدن زندگی میتونه گرفتن دست یک دوست، خواهر، همسر و فرزند و رفتن به یه روستوران و چند دقیقه خارج از این دنیا بودن باشه. میتونه روزی نیم ساعت ورزش کردن باشه. میتونه نیم ساعت آهنگ گوش کردن باشه. میتونه خوندنِ چند صفحه کتاب در روز باشه.


پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395

زیر پوست شهر

ساعت هفت صبح بود. منتظر سرویس بودم برم بیمارستان. آفتاب تازه قد کشیده بود و آروم همه جا رو نوازش میکرد. خیابون انقدر شلوغ بود که به سختی میشه ازش رد شد. انگار که کل این شهر بیدار باشن. داشتم چشمامو عقب جلو میکردم و کل منطقه رو دید میزدم. نمیدونم پشت اون درختا چی هست. آفتاب تا اون آخر قد کشیده بود. همه چی نشونه ی صبح بود الا...
خواب بود. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟ وسط کنجکاوی هام یهو دیدم یه پسر بچه ی دوازده سیزده ساله از خواب بیدار شد. زیر اون درخت توت خوابیده بود. چشماشو مالید. دو دقیقه خیره بود به خورشید. بعد پاشد هراسون رفت. نمیدونم چرا!؟ چرا اونجا!؟

برچسب‌ها: زیر پوست شهر، کودک، آواره
پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395

فکرشم نمیکردم نوشتنش انقدر مفید باشه.

اون روز برای اولین بار بود که میخواستم در مورد سالی که میخواد شروع شه بنویسم. اولین بار بود که میخواستم به این حرف که اول سال آرزوهات رو بنویس و مطمئن باش بهشون میرسی عمل کنم. نوشتم. حالا روزهای زیادی از اولین روز سال میگذره و من آروم آروم دارم به تمام خواسته هام نزدیک میشم. خواسته هایی که روز اول با تردید و با نهایت کم توقعی نوشتم و الان بعد از گذشت بیشتر از پنج ماه میگم که ای کاش در مورد زندگیم انقدر قانع و کم توقع نباشم.

تمام شدن سربازی. اولین برنامه ای سال جاری بود که به بهترین شکل تمام شد. دومین چیزی که برام خیلی ارزش داشت پیدا کردن یه کار خوب و معقول بود که اونم به طرز عجیب و برای خودم باور نکردنی اتفاق افتاده. کمتر از سه روز که دنبال یه کار خوب میگشتم چیزی فرا تر از انتظارم نصیبم شد. کار در محیطی که دوس داشتم و همکارانی که هر لحظه تجربه ی جدیدی رو به زندگیم اضافه میکنن. خرید دوربین عکاسی یکی از اولیت های ذهنیم بود که اونم با کمک خواهر محقق شد و حالا بیشترین چیزی که ذهنم رو درگیر خودش کرده همون جمله ای بود که خیلی از دوستام بهش خندیدن. ارتقاء سطح علمی. همون چیزی که هنوز نتونستم محققش کنم و باید عظمم رو جزم کنم و برای بدست آوردنش قدم بردارم. چیزی که شاید سالهای سال هست که نمیتونم درست در سمتش حرکت کنم و امسال باید هرچه دارم رو بذارم برای بدست آوردنش.

خلاصه میخواستم بگم که هیچ روزی دیر نیست برای شروع زندگی جدید. هرچی میخوای رو روی یه کاغذ، توی موبایل یا هرجایی که میتونی هرروز ببیشنیش بنویس و به سمتش حرکت کن. مطمئن باش به هرچی میخوای میرسی.