X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390

به بهانه ی تحول

گذر باید کرد ! عوض باید شد ! من در اندیشه بارانم و تو ... به صدای پای آب دل بستی ... گذر باید کرد ، رفت ها باید باخت ،  باخت ها باید شد، برد ها باید دید ، تا به دریا رسید ! من گذر کردم از این حس ... تو ندانی و منی همچون تو به ته خط شاید ، باز گشتم ......

+ [  خودم . یعنی : پ.عین ]
جمعه 7 بهمن‌ماه سال 1390

برای خواهر عزیزم !



روز فروغ تو باد می آمد. دنیا مدهوش از آمدنت بود. جهان را میگفتی ، انگار آشفته بود. انگار آمادگی حضورت را نداشت. نمیدانست با این اتفاق چه کند. ترس بر اندام دنیا افتاد و شهر لرزید و باد هراسان به دور خود میچرخید...

خورشید در حال غروب بود؛ خورشید هم نتوانست تورا ببیند. رفت و رفت ...

و تو آمدی و جای خورشید تابیدی ، جای باد فریاد زدی و جای زلزله شهر را لرزاندی ...

تو آمدی تا بتابی ، بتابی بر و خود و خانواده ات... آمدی تا زن باشی، تا بگویی من زن هستم و با حس زنانه ات قلب دنیایی را در دست گیری...

هوا را میگویی ؟ پگاه بود و او نیز نتوانست پگاه باشد. پگاهی رفت و پگاهی آمد. پگاهی آمد تا صبح را در قلبش گیرد، شب را در سکوتش بشکند و خورشید را در چشمش طلوع کند و گل را از احساسش به زانو در آورد.


خواهر بهتر از وجودم ، آمدی تا با آمدنت دنیایی را بشکافی ، ساده باش آما بی انتها ، آرام باش اما پرشور ، بی قرار باش اما برقرار ... تولدت مبارک ...



+ از طرف برادرت

+ وبلاگ خواهرم