X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

عناوین یادداشت‌ها 

  • عجبا از دست بشریت. (پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1396 00:55)
    چند روزی ست موجبات دو جا کار بودن فراهم شده و با تمام سختی ها و زندگی نداشتن ها اینجوری ادامه میدم. نکته ی مهم اینه که کار دوم دقیقا آزمایشگاهی هست که مسئول همینجا ( بیمارستان ) صاحب اونجاس. روزهای اول تصمیم گرفتم برای حفظ آرامش روانی خودم به همکارهای بیمارستان نگم که دو جا کار شدم و صحبت کردم با آقای مسئول که لطفا...
  • شاید سخت باشد. (دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1396 23:49)
    راستش را بخواهی مدت زیادی نبود که وارد رابطه ی اشتباهی شده بودم که همه ی زندگی رو برام سخت کرده بود. هر روز ناراحتی و اعصاب خوردی از دیدن و ندیدن و بودن و نبودن و شنیدن و نشنیدن و خیلی چیزهای دیگه ای که نباید هیچوقت یه نفر رو ناراحت کنه. از اونجایی که معتقدم همه چی میتونه درست بشه بارها و بارها سعی کردم درستش کنم اما...
  • دوباره باید نوشت. دوباره باید خواست. (چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395 05:39)
    وقتی کتاب "انضباط فردی" از برایان تریسی رو میخوندم، به این نکته رسیدم که باید بشینی و بنویسی. هرچیزی رو که میخوای رو باید بنویسی. چندین بار پیش گفتم که از ابتدای سال شروع کردم به نوشتن اون چیزی که از زندگی توی این یک سال میخوام و چقدر کم توقع بودم و چقدر زود به همه ی اون چیزی که میخواستم رسیدم و من موندم و...
  • آیا به چیزی معتقد باشی، اتفاق میفته؟ (چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395 05:08)
    چند روز پیش داشتم کتاب " انضباط فردی " از برایان تریسی رو میخوندم. کتاب جالبی هست که میگه انضباط فردی مهترین عامل پیشرفت هر انسان هست و به هرچیزی که فکر کنی و اعتقاد داشته باشی برات اتفاق میفته. در مواردی از اتفاق های زندگی واقعا به این حرف ها رسیدم ولی خب هنوز نمیتونم کاملا معتقد باشم که انسان میتونه چیزی...
  • از فواید کتاب و کتاب خوانی (جمعه 9 مهر‌ماه سال 1395 23:57)
    - آیا وقتی به مهمانی می‌روید به گل‌های قالی چشم می‌دوزید؟ - آیا صحبت کردن با یک غریبه قلبتان را به تپش می‌اندازد؟ - آیا در مصاحبه‌های استخدامی با حالتی عصبی می‌نشینید و دنبال کسی دیگری می‌گردید تا شروع به صحبت کند؟ - آیا در یک جلسه مهم کاری زانوهایتان می‌لرزد و کف دستتان عرق می‌کند؟ از همان بچگی ساکت و سر بزیر بودم....
  • کتاب خوانِ همراه (سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395 00:05)
    از وقتی با فدیبو آشنا شدم، میتونم کتاب هایی که دوس دارم رو با تخفیف بخرم و همیشه، بدون اینکه بخوام چیزی رو حمل کنم کتاب هامو همراهم داشته باشم. ایده ای که خیلی خوب و کاربردی و با برنامه اجر اشد و واقعا واسه اونایی که دغدغه کتاب خوندن دارن میتونه مفید باشه. البته وقتی فدیبو رو نصب کردم که آنچنان پیشرفت نکرده بود ولی...
  • ببین انسان ها در موردت چه فکری می کنند. (دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1395 04:38)
    همه چیز برمیگرده به تصورات ذهنی قبل از مواجه شدن با هر فردی. به رویا پردازی هایی که قبل از هر ملاقات واسه خودت میکنی. شاید گاهی وقت ها شده که با خودت گفتی فلانی چطور با فلان دختر/پسر ازدواج کرده؟ یا حتی قبل از رفتن به یه ملاقات کاری، مهم اینه که انتظارت از طرف مقابل چی باشه که نوع رفتار شما رو انتخاب میکنه. دوستی از...
  • کاش انقدر کم توقع نبودم. (شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395 05:36)
    بارها شده در تمام فضای واقعی و مجازی گفته ام که کاش حتی کمی بیشتر از این از دنیا توقع می داشتم. اول سال بود که گفتم بنویس تا به اون چیزی که میخوای برسی. حالا به تمام اون چیزی که میخواستم رسیدم و هنوز شش ماه از سال باقی مونده. شش ماه که هیچ خواسته ای برایش باقی نمونده و باید دنیای جدید رو بسازم. چرا انقدر کم توقع؟ چرا...
  • #wedding (پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395 00:57)
    بالاخره خواهر هم رفت و عقد کرد و زندگی جدید رو شروع کرد. رفت و قاطی یزدی ها شد. دو سه روز مهمون داری کردیم و رفتن. فقط واسه بودنش نوشتم.
  • مدیریت (چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1395 05:06)
    حس میکنم مدیریت کلمه ی گنگ و نامفهومی باشه توی کشور ما. چیزی که خیلی از ماها بلد نیستیم و واسه همینم خیلی جاها ضربه میخوریم یا عقب میمونیم از کاروان. در کل که مدیریت یک کلمه نیست ولی اگر بخوایم خیلی ساده بهش نگاه کنیم، روش و تکنیکی هست که میتونه ما رو توی زندگی به جلو پیش ببره. مدیریت زمان، مکان، پول و هرچیزی که برای...
  • یکی دیگه هم رفت. (پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395 02:16)
    بعد از اینکه میلاد زد به سرش و گفت میخوام برم، یکی یکی آدم های اطرافم بار و بندیل رو بستن و رفتن. هرکدوم به یه سمت. فکرش هم نمیکردم میلاد بتونه این همه راه رو بدون هیچ برنامه ریزی، بدون هیچ آمادگی بره و برسه و مطمئنم با همه ی اون سختی ها حداقل خیالش از زندگیش راحته. خلاصه دونه دونه رفتن و من هنوز توی پیچ اول گیر کردم....
  • جرقه نمیخوره لامصب (پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395 02:10)
    قدیم تر ها اینجوری نبود. اینجوری نبود که بی حس بشم و بی رمق. چند وقتی هست که نسبت به همه چیز این دنیا بی حس و بیخیال هستم. خیلی هاشان اصلا مهم نیست ولی خودم که مهم هستم. حتی نسبت به خودم. به آینده، پیشرفت، حرکت، تکاپو. به همه چیز بی رمق شده ام. جرقه نمیخورد لامصب. مغزم را میگوییم. یک حرکت، یک اراده، یک اتفاق. هیچ هیچ...
  • از کجا باید شروع کرد؟ (شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395 00:07)
    دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد. از اونا که هر هفته و هر روز و هر ساعتت واسش برنامه داری. اخر هفته ها واسه خودتی. میشینی یه گوشه آروم میگیری و یه لیوان چایی میخوری و هیشکی نیست بگه خرت به چند. دلم پیشرفت میخواد. ورزش میخواد. آرامش روحی میخواد. دلم یه برنامه ریزی خوب میخواد که زندگیم رو عوض کنه. ولی... نمیدونم از کجا...
  • بنویس تا برسی. (پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395 02:23)
    روز اولِ سال جدید بود که تصمیم گرفتم تمام خواسته های امسال رو بنویسم و به سمت دونه دونه ش حرکت کنم. همیشه معتقد بودم برای رسیدن به هر چیزی باید راه رسیدن به اون رو بنویسی و همیشه جلو چشمت باشه و به سمتش حرکت کنی. اولین سالی هست که همچین کاری رو انجام میدم واسه همین سطح توقعم از خودم یکم پایین بود و خواسته ها خیلی کلی....
  • زیر پوست شهر (پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395 04:55)
    ساعت هفت صبح بود. منتظر سرویس بودم برم بیمارستان. آفتاب تازه قد کشیده بود و آروم همه جا رو نوازش میکرد. خیابون انقدر شلوغ بود که به سختی میشه ازش رد شد. انگار که کل این شهر بیدار باشن. داشتم چشمامو عقب جلو میکردم و کل منطقه رو دید میزدم. نمیدونم پشت اون درختا چی هست. آفتاب تا اون آخر قد کشیده بود. همه چی نشونه ی صبح...
  • فکرشم نمیکردم نوشتنش انقدر مفید باشه. (پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1395 04:41)
    اون روز برای اولین بار بود که میخواستم در مورد سالی که میخواد شروع شه بنویسم. اولین بار بود که میخواستم به این حرف که اول سال آرزوهات رو بنویس و مطمئن باش بهشون میرسی عمل کنم. نوشتم. حالا روزهای زیادی از اولین روز سال میگذره و من آروم آروم دارم به تمام خواسته هام نزدیک میشم. خواسته هایی که روز اول با تردید و با نهایت...
  • محتوای کوله پشتی سربازی در دوران آموزشی (جمعه 30 بهمن‌ماه سال 1394 19:55)
    از اوجایی که خود من وقتی دفترچه سربازی رو پست کردم کلی پرس و جو کردم در مورد وسایل مورد نیاز، لازم دیدم تجربیاتم رو با دیگران به اشتراک بذارم. در ابتدا باید بگم که من دوره ی آموزشی رو در گردان اویس قرنی، مرکز آموزش نیروی دریایی ارتش سیرجان ( استان کرمان ) گذروندم و برخلاف اکثر مراکز آموزشی از بدو ورود تا روز آخر رو...
  • کودک درون... (دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1394 22:45)
    درون من پسر بچه ای رویاساز و پر آرزو زندگی میکند که گاهی برای خوراکی و بغل کردن من بیرون میاد از خونه ی بازیش... من از همه ی بهونه هایی که اونو بیرون میکشه از اتاقکش استقبال میکنم. گاهی دست و بالش بسته س و بهونه هاش عملی نمیشه. گاهی هم سمج، درگیر، به نتیجه میرسه.
  • کنایه از بزرگ شدن است. (پنج‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1394 00:49)
    کوچک تر که بودیم چیزی از دنیا و حرف ها و سرکار رفتن ها نمیدونستیم. دنیا ساده تر بود و آدم ها ساده تر و ما ساده تر. مد شده که هرکس شاشش کف کند بزرگ شده و وقت زن گرفتنش رسیده. یا به عبارتی هنوز شاشش کف نکرده همان هنوز بزرگ نشده ی خودمان بود. ما هم که کنجکاو، هر روز چک میکردیم ببینیم کف می کند یا نه. یکی از همان روزهای...
  • به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را. (شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1394 23:31)
    +بیمارستان بفرمایید -سلام، یه آمبولانس میخواستیم واسه آشپزخونه ... +چی شده پسر؟ ×خود زنی کرده. +اسمت چیه؟ *ایمان. +چند سالته؟ *18 +چی شده؟! * قبل از سربازی با یه دختر آشنا شدم. با همه ی مخالفت ها و سختی ها، بالاخره راضی شدن به ازدواج ما دوتا. اومدم سربازی که بعدش بتونم برم سرکار. نامزدم زنگ زده، اگر تا سه روز دیگه عقد...
  • پاچه ورمالیده (پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1394 21:04)
    یکی از معدود شب هایی بود که وسط خدمت مقدس بیرون بودیم و میچرخیدیم. خیلی ها بهتر میدونن بعد از کلی توی پادگان بودن چه حالی میده قدم زدن و خیابون دیدن. خوشحالی از وجودم میریخت بیرون و گل میگفتیم و گل میشنیدیم. همینجوری که راه میرفتیم و خودمون رو به در و دیوار میزدیم، لامپ و نوری کافی پیدا کردیم واسه عکس گرفتن های...
  • تمسخر (پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1394 08:56)
    هیچ انسانی کامل نیست. همه ی ما نقص هایی در ظاهر و باطن داریم. بدترین اتفاق برای یک فرزند مسخره شدن در جمع توسط والدین خود است که باعث سرخوردگی، احساس گناه کردن و گوشه گیر شدن میشود. «توو دماغی بودن» یا «سین را شین» گفتن شاید خیلی بامزه و بانمک باشد ولی وقتی والدین یک فرزند این مسئله کوچک را در یک جمع بازگو کنند قطعا...
  • روش های مقایسه را بیاموزیم. (چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1394 22:05)
    همه ی ما میدانیم برای پیشرفت در زندگی اکثر آن چیز هایی که برای پیشرفت لازم است را باید از دیگران بیاموزیم و بخشی را نیز خودمان تجربه کنیم. این بدان معنا نیست که در طول این راه، زندگی خود را با دیگران مقایسه کنیم. من، تو و همسایه، هرکدام انسان هایی منحصر به فرد هستیم روی این کره خاکی و دارای توانایی هایی منحصر بفرد....
  • البته بیشتر بارون ِ پاییزی (سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394 21:38)
    همه ی ما، حتی یه بار، یه روز که داشتیم میرفتیم سر قرار، بارون میومده. یه لحظه پشیمون شدیم، با خودمون گفتیم آرایشمون خراب میشه، با گُلمون چیکار کنیم، لباسامون داغون میشه... ولی باز رفتیم. واسه اینه که بارون خیلی وقتا دلتنگی میاره.
  • Love has no labe / video (سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394 17:09)
    ویدیوی زیبا از زیبایی ِ عشق. وقتی که عشق، زبان، مذهب، رنگ، جنسیت، ملیّت و توانایی نمی شناسد. وقتی که عشق، عشق می آفریند. کاش دنیایمان پر عشق باد. لینک این ویدئو توی یوتیوب به این نام و آدرس هست : Love has no labe که لینک اصلی این ویدئو هست با چندین میلیون بازدید. :) یا علی.
  • چرا همه چیز فرق میکند؟ (سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394 00:58)
    همیشه مسئله این بود که چرا ارزش هایم با دیگران انقدر زیاد فرق میکند؟ چرا همیشه حس میکنم آن چیزی که من از زندگی و این دنیا طلبکارم آن چیزی نیست که دیگران برایش میجنگند. چرا هیچکس پیدا نمیشود کتابی به تو بدهد و بگوید بیا این کتاب را بخوان یا هیچکس نمیگوید امروز برایت یک گل گرفته ام بی مناسبت. چند باری هم که خودم کتاب...
  • موضوع انشا: دوست دارید در آینده چکاره شوید؟ (یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394 14:29)
    من دوست دارم در آینده فاحشه بشوم. مرد فاحشه‌ای که همسایه ما است خیلی زندگی خوبی دارد ، او خیلی مهربان است. همیشه به دخترها و زن های توی خیابان کمک می‌کند و به آنها پول توجیبی می‌دهد. همیشه دخترهایی که توی خیابان تاکسی گیرشان نمی‌آید را سوار می‌کند وگاهی آنهایی که خانه ندارند را به خانه‌ی خودش می‌آورد. او مرد خیلی...
  • وقتی محبت، محبت می آفریند (شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1394 21:50)
    همیشه با دیدن فیلم ها و تصاویر زیبای دنیای محبت به وجد میام، بغض میکنم و ذهنم درگیر میشه. چگونه میتوان به آرزو رسیدن کودکی سرطانی رو دید و اشک نریخت؟! چگونه میتوان انسانیت رو دید و قلبت تند تند نزند؟ هیچوقت نتونستم وارد بخش کودکان سرطانی بشم. هیچوقت نمیتونم فکر کنم به لحظه ی ورودم به سازمانی مثل محک. یادم که به بازدید...
  • تو کوری، نمیبینی (شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392 14:02)
    وقتی نمیتونی خودتو در آینده تصور کنی. وقتی خودتو فقط توی همین لحظه میبینی. وقتی نمیتونی واسه خودت هدف داشته باشی. وقتی هیچ احساس مسئولیتی روی آینده، زن، زندگی، بچه و خانواده و از همه بیشتر خودت نداری. دوستات هر کوفتی میکشن و هر کوفتی میخورن و هر غلط اشتباهی میکنن تو هم کنارشونی و پا به پاشون میری. وقتی دانشجویی و شهر...
  • این شهر تا همیشه، بوی ما رو میده (پنج‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1392 14:31)
    مثل همه ی روزهایی که تو نیستی و تنها توی خیابونا قدم میزنم. چیپس ساده نمکی و خیابونا و همه ی آدماش بهترین موقع واسه فکر کردن به همه دنیاس. من توی شلوغیا راحت تر فکر میکنم. به هرچی دلم میخواد. وقتی همه جا آروم باشه نمیتونم به چیزایی که دوس دارم فکر کنم. ذهنم درگیر میشه. مثل همه روزایی که نیستی معلوم نیست چند شنبه هست....
( تعداد کل: 140 )
   1      2      3      4      5      >>