X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 آذر‌ماه سال 1390

چند روزی تعطیلی

دو شنبه ؛ یه استکان چای ؛ بخاری ؛ کمی باد ؛ فکری خسته ؛ دستانی بی حس ؛ خودکاری بی روح و کاغذی سفیدِ سفید.
ذهنی آشفته ؛ قلبی پر درد و نگاهی نگران. انبوهی کتاب برای پایان ترم و دلی تنگ ِ تنگ ِ تنگ .
یه خونواده دل گرم ؛ دل گرم به پسری پر درد.
نگاه برادر و خواهری که روز به روز مهربان تر با داداشی و روز به روز بزرگتر.
لحن حرف زدن مادر و سکوت پدر که بسی حرف ها دارد و من میفهمم.
دوستانی که روز به روز پر اعتماد تر و مسئولیتی سنگین. مسئولیت نگه داشتن چند دوست با توقعاتی که تا الان زیاد به دوشم نبوده و تازه دارم درکشون میکنم.
شور و نشاطی که از هجده سالگی گذشته و به بیست سالگی پا گذاشته.
و زندگی ... همچنان جاریست ! میبارد باران !
یه آهنگ قدیمی و کلی خاطره. یه دوست خوب و کلی حرف نگفته.
و حال این روز های من...
بی دریغ از ذهنم میگذرد ، نگاهی که رفت و بر نگشت ، دستانی که گرم بود و سرد نگشت ، دلی که آزرد و حرف نزد و گناهی که سرد کرد نگاهی از تمام وجود را.
میگذرد در ذهنم تک تک این کلمات ! میگذرد !

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد