
با وجود انبوهی مشغله ذهنی ، ولی همه ساله با رسیدن اول مهر بازهم درگیر حسی متناقض میشم . اول میرم سراغ خاطراتی به یادم مانده ازآن زمانها ! خاطراتی خوبی که بیشتر به دوران دبستان و راهنمایی برمیگردد . نیمی از دوران دبیرستان هم عمدتا یا در حیاط مدرسه سپری شد و یا درخیابان و یا عدم صلاحییت حضور درکلاس .گوشه حیاط و اتاق خانه با کتابی که میخواندم و دنیایی که طعم هیچی نمیداد!
حس متناقض یعنی اینکه یاد بابای خوب مدرسه میافتم که با خط بدش نوشته بود : بر پدر و مادر کسی که آشغال درحیاط بریزد لعنت... و کسی که نریزد صلوات ! و این دست نوشته را بالای دکه اش زده بود . آن روزها من با دیدن این نوشته هیچوقت به این چیزا توجه نمیکردم.
حس متناقض یعنی روزی که به هزار بدبختی صبح ساعت پنج بیدار شدم و رفتم مدرسه که توی کلاس فلفل بریزم تا اعصاب معلم ها رو خورد کنم و بخندیم ولی اولین نفر که آب از دماغ و اشک از چشماش اومد خودم بودم.
حس متناقض یعنی روزی که واسه معلم زیست شناسیم که پیپ میکشید روی تخته یه پیپ کشیدم و توش نوشتم سرطان هنجره ، سرطان ریه ، سرطان خون ، سرطان پستان ، سکته قلبی و... و وقتی معلم دید پنج ثانیه ایی تفکر کرد و گفت بچه بلند شو پاکش کن.
حس متناقض یعنی وقتی سر هیچ و پوچ از مدرسه میرفتم بیرون و به مدیر میگفتم من رفتم آموزش پرورش ازت شکایت کنم و اونم میدوید دنبالم و منو برمیگردوند مدرسه.
حس متناقض یعنی بچه ها سیگاری میکشیدن میومدن سرکلاس معلم میگفت عباسی چی شده ؟ منم میگفتم دوغ فاصد بود.
روزها میگذشت! از طرفی استرس کنکور از طرفی بی انگیزه بودن واسه خوندن این همه کتاب که جز مزخرف هیچی توش نوشته نشده !
به هر حال باید میگذشت و گذشت و فقط مونده خاطراتی که شاید با همه ی تلخیش شیرین باشه. من بیشتر از خیلی ها مدرسه رو درک کردم و اما هنوز پیشمونم که چرا گذشت...
به یک استکان حرف بپیوندید